داداشی کوچولو
سلام! من دوباره اومدم.همه ش تقصیر این آبجی زهراس دیگه!همه ش درس داره. امروز هم یه امتحان داده و دیگه بهم قول داده که وبلاگمو آپ کنه. آخرای اسفند بابایی به خاطر کارش رفت ماموریت و تا آخر خرداد قرار نیست بیاد.عید 90 دومین عید زندگی من و اولین عید بدون بابایی بود.ازم که می پرسن بابا کجاست میگم «بابا!دردر!» همه ی عید رو رفتیم سراب.لحظه ی سال تحویل من خواب بودم.ولی فردا صبح با مامانی کلی رفتیم عید دیدنی.به من خیلی خوش گذشت،ولی اگه بابایی بود خیلی بیشتر تر خوش می گذشت. روزای آخر عید مریض شدم.آبجی عطیه هم مریض شد.مامانی هم همین طور.همه مون با هم سرما خوردیم.یه روز قبل از سیزده به در با عموجون اومدیم تهران. سیزده به در رفتیم همون پارکه که نزدیک خونه مونه و یه رودخونه هم داره.اون قدر شلوغ بود!کلی آدم اون جا بود.یه عالمه هم نینی!من یه عالمه پاستیل خوردم!به به! تو این مدتی که آبجی وبلاگمو آپ نمی کرد یه عالمه کار جدید یاد گرفتم. یاد گرفتم رو پنجه ی پام راه برم،مامانی میگه این جوری خوبه،بزرگ که شدی کف پات صاف نمیشه! یاد گرفتم با متد های جدید روز برقصم!هیچ کسی هم بهم یاد نداده ها!معلوم نیست از کجا یاد گرفتم! چند تا کلمه ی جدید یاد گرفتم.می تونم «عطیه» رو صدا کنم.به آبجی زهرا هم می گم«اوجیه» و بعضی وقتا هم بهش می گم«اولالا»!«مامان» و «بابا» رو هم که قشنگ یاد گرفتم بگم.راستی تو عید همه رو«بابا» صدا می زدم.دلم براش تنگ شده بود.یه مدت هم به مامان می گفتم «مامانی». خیلی قبلنا هم به «دالی» می گفتم «هااااگی». به خیار شور میگفتم«شور» اما الان هم به خیار و هم به خیارشور میگم:«کیور».به گوجه هم میگم«گوجی» اگه از کسی چیزی بخوام اونو نشون میدم و میگم:«بوده!»یعنی «بده»!وقتی هم اون بهم داد،میگم«مهس» یعنی «مرسی». چند روز پیش عطیه بهم یاد داده بود بگم «مونا».همون جوری که برزو ارجمند تو قهوه ی تلخ میگه.من مثل خودش دستامو می گرفتم بالای لبم.اما به «مونا» می گفتم «موونی»! قبلنا وقتی بابایی زنگ میزد باهاش حرف نمی زدم.آبجی می گفت حتما به خاطر این که بابا رفته باهاش قهر کردم.اما تازگیا باهاش آشتی کردم.وقتی تلفن رو می زنن رو آیفون باهاش صحبت می کنم.و هی صداش می کنم.بعضی وقتا هم با عکسش حرف می زنم. بعضی وقتا هم آیفونو برمی دارم و باهاش صحبت می کنم.هی هم به مامانی اشاره می کنم که در رو باز کنه تا بابا بیاد تو! قبل از این که امتحان عطیه اینا شروع بشه،نزدیکای ظهر یعنی قبل از این که بیاد خونه، می رفتم رو صندلیم که کنار پنجره س و تا وقتی که بیاد صداش می کردم. وقتی مامانی یا آبجیا بهم میگن بوس بده،لپم رو میارم کنار دهنشون تا بوسم کنن.اصلا هم درست بلد نیستم کسی رو بوس کنم.وقتی کسی ناراحته،لپمو میارم کنار دهنش و بعد با دهنم صدای بوس کردن درمیارم! هنوز زبون باز نکرده اون قدر حرف میزنم که بعضی وقتا آبجی زهرا بهم میگه:بسه دیگه!چه قدر حرف میزنی! وقتی مامانی داره درس می خونه من کتابو می زنم کنار و خودم میشینم بغلش! یادگرفتم وقتی مامانی میگه،چشم و دهن و بینی و ابرو و پا و دست و پیشونی و گردن و دندونا و موها و لپ و شکم و انگشتا و ناخونامو بهش نشون بدم. چشمک زدن رو هم که از خیلی وقت پیشا بلد بودم.وقتی عطیه میگه بیا بشین رو پام،دنده عقب می گیرم و عقب عقب یرم میشینم رو پاش. یاد گرفتم بگم نه و هم زمان سرم رو ببرم بالا.واسه همین هرچی بهم میگن میگم «نه»وقتی هم می خوام بگم آره فقط سرمو تکون میدم و ابروهامو کج می کنم. وقتی کسی از بیرون میاد،می دوم دم در و هی سرم رو تکون می دم و می گم«سسس» یعنی سلام!خداحافظی کردن هم که همون بای بایه.خیلی وقت پیشا بلد بودم.تازه پای تلفن هم وقتی بهم میگن خداحافظی کن،به تلفن بای بای می کنم! الان هم دارم با اسباب بازی های عطیه بازی می کنم و هی برای خودم چای میریزم و با چنگال هم می زنم.بله!خودم چای میریزم!قوری رو خم می کنم سمت فنجون و میگم:«ششششش» یعنی که مثلا صدای چایه!بعد هم فنجونو بلند می کنم و ادای چای خوردن درمیارم.تازه بعضی وقتا به عروسک های آبجیا هم چای میدم. حسابی یاد گرفتم نقاشی کنم.وقتی بهم ورقه و خودکار میدن زود میگم:«چش چش دو» یعنی «چشم چشم دو ابرو»!اون روز هم در و دیوارو خط خطی کردم!آخه دیدم خیلی سفیده،گفتم رنگی رنگی بشه!بعد عطیه بهم دستمال مرطوب داد و دو تایی با هم پاکش کردیم. وقتی تشنه ام میشه میگم«آبه» و مامانی تو لیوان خودم بهم آب میده.بعضی وقتا هم آب رو میریزم رو میز، اون وقت خودم باید با دستمال پاک کنم!اون قدر قشنگ خونه رو تمیز می کنم!اگه رو زمین یه تکه نخ یا کاغذ افتاده باشه،بلافاصله برش میدارم و میدم به مامانی!بعضی وقتا هم لوله ی جارو برقی رو برمیدارم و مثلا جارو می کشم. بعد از ظهرا که بقیه رو مبل نشستن و تلوزیون نگاه می کنن یا حرف می زنن،منم بلافاصله کنترل تلوزیون و کنترل دی وی دی رو بر میدارم،مال تلوزیون که بزرگتره رو میدم به مامانی یا عطیه یا آبجی زهرا، بعد هم خودم کنترل دی وی دی رو که کوچکتره رو می گیرم دستمو و میشینم رو مبل و تلوزیون نگاه می کنم و وسطش هم هی حرف می زنم و دکمه های کنترل رو میزنم یعنی مثلا دارم کانالو عوض می کنم. وقتی آبجی اینا با هم بازی های فکری می کنن،منم هی پشت سر هم تاس می اندازم و میگم:«شیش شیش»! نماز هم بلدم بخونم.وقتی می خوام نماز بخونم مقنعه و چادر سرم می کنم و دستمو می گیرم کنار گوشم و آروم یه چیزایی میگم یعنی همون «الله اکبر» بعد هم میرم سجده.تو کل نماز هم آروم آروم یه حرفایی میزنم که مامان اینا نمی دونن یعنی چی.ولی من نماز می خونم.آخرش هم دستمو تو هوا تکون میدم که یعنی نمازم تموم شد. یه جا که میشینم و اگه بخوام کسی کنارم بشینه صداش می کنم و دستمو می زنم به زمین که یعنی این جا بشین.همین الان هم عطیه و آبجی رو مجبور کردم که بشینن تو کمد دیواری کنارم! خوب تونستم آبجی رو بنشونم یه جا عوض همه ی این مدت برام بنویسه ها! فعلا خداحافظ. سلام بعد از مدت ها دوباره اومدم!شهریور ماه رفتیم سراب.دایی دوباره بهم رقصیدن یاد داد!آخه تقریبا یادم رفته بود.خیلی خوب شد چون حالا دیگه هر وقت خیلی خوش حال میشم شروع می کنم به رقصیدن! یاد گرفته بودم که دستمو بگیرم به مبل و در و دیوار و راه برم. وقتی برگشتیم تهران همه مون خیلی نگران بودیم.آخه باید برای آخرین بار می رفتم دکتر تا بالاخره معلوم بشه حتما باید عمل بشم یا نه.باید عمل می شدم.دکتر برام وقت تعیین کرد و گفت که چه روزی باید بستری بشم.مامان اینا به هیچ کس نگفته بودن که کی باید عمل بشم.دکتر گفته بود جراحی خطرناکیه.احتمال خون ریزی وجود داره.اما اگه عمل نمی شدم هم خطراتی مغزمو تهدید می کرد. خلاصه این که عمل با موفقیت انجام شد و الان هم من سر و مر و ریزه میزه البته با صرف نظر از سرماخوردگی اینجام! حدود هشت ساعت تو اتاق عمل بودم.بابا و مامانم خیلی نگران بودن.بعد از این که از بیمارستان مرخص شدم،ضعیف شده بودم و به خاطر همین نمی تونستم مثل قبل از عمل رو پای خودم بایستم و راه برم.تا این که روز نهم آذر تونستم از این طرف خونه تو اون طرفشو خودم تنهایی برم! تازه!فوتبال بازی کردن هم یاد گرفتم! دارم سعی می کنم حرف زدن رو هم یاد بگیرم.بعضی از حرفارو خیلی خوب بلدم تکرار کنم. مامان اینا میگن من خیلی با هوشم.چند روز پیش وقتی بابایی داشت نماز می خوند، من براش مهر بردم!آخه مهرشو گرفته بود دستش که من برندارم،منم فکر کردم مهر نداره.هرچی هم میشه ذوق می کنم!هه...! راستی مهم ترین مطلب!من فردا یه سالم می شه!تولد!تولد!تولدم مبارک!مبارک!مبارک!تولدم مبارک! اگه شد فردا یه عکس از تولدم میذارم.هرچند به خاطر محرم تولد نمی گیریم. سلام این چند وقت که نبودم به خاطر این بود که آبجی زهرا کلی کار داشت.یه عالمه درس داشت و نمی تونست خیلی بنویسه. الان دیگه دو تا از دندونام کامل دراومدن.به جز فرنی ،سوپ و میوه هم می خورم.بعضی وقت ها هم جعبه ی دستمال کاغذی رو گاز می گیرم!بغل هر کسی هم می رم،شروع می کنم صورتشو گاز زدن!البته اگه ازش نترسم.چون بعضی وقت ها از کسایی که نمی شناسمشون می ترسم.مخصوصا آقایون.یه بار وقتی بابام سر نماز بود انگشت پاشو گاز زدم و ازش خون اومد!یه بار هم چند شب پیش پهلوشو گاز گرفتم! حالا دیگه راحت چهار دست و پا راه می رم و هر وقت بخوام می تونم بشینم.می تونم با دستم دیوارو بگیرم و بلند شم.دیگه هیچ شیشه و میزی تو خونمون بدون لکه و جای دست من نیست! قبلا از جارو برقی می ترسیدم ولی الان دیگه یواش یواش نمی ترسم.یه بار هم بابایی برام یه کیسه بوکس بادی خرید،وقتی بادش کردن،ازش ترسیدم.حتی اگه منو می بردن طرفش هم ،تو فاصله ی یه متری مسیرمو عوض می کردم! چند وقت پیش که مامان بزرگ اینا اومده بودن خونمون،خاله زهرا بهم یاد داد که با بشقاب رانندگی کنم.بعد از اون هم دایی مهدی بهم یاد داد که برقصم!اون قدر قشنگ می رقصم! به قول بابام یه جا بند نمی شم.دیگه بالا رفتن از دیوار راست که چه عرض کنم، کم مونده رو سقف راه برم! وقتی کسی تو خونمون نماز می خونه،می رم مهرشو بر می دارم و خودم می شینم جای مهر!بعد مهرو بلند می کنم که بدم دستش! وقتی تو خونمون کسی سرفه می کنه من هم بلافاصله اداشو در میارم و می گم اهم اهم! خب دیگه فعلا خداحافظ! سلام! تازگیا حسابی شیطون شدم! به جز اون صندلی ای که قبلا شکونده بودم,یه روروک هم شکوندم!اون قدر که روش بالا وپایین پریدم!این چند وقت بغل هرکی می رم اون قدر بالا و پایین می پرم که بهم می گن فنر! یه بار هم نصف شب مامانم با صدای گریه ی من از خواب بیدار شد،دید از تخت افتادم!ولی کامل نیفتاده بودم،سرم بین تخت و گهواره ام گیر کرده بود!مامانم هم خواب آلوده بود و اشتباهی گهواره رو کشیده بود کنار!من هم کلا افتادم پایین! من علاقه ی زیادی به خوردن دستمال کاغذی دارم!هر جا دستمال کاغذی می بینم،سینه خیز می رم طرفش و فوری می خورمش! راستی یادم رفت بگم که من یه وری سینه خیز می رم!بعضی وقتا هم دستم زیر بدنم گیر می کنه و با صورت میام رو زمین!دیشب سینه خیز رفته بودم زیر میز!امروز هم از زیر میز شیشه ای داشتم با شیشه شیرم که رو میز بود حرف می زدم! چند روز پیش مامانم کالسکمو از انبار آورد بالا و تمیزش کرد که سوارش بشم.اولین بار که باهاش رفتم بیرون،مامان و آبجی کژدم کلی بهم خندیدن!آخه یه ور لم داده بودم تو کالسکه و یه دستم رو هم از کنار کالسکه آویزون کرده بودم!آبجی کژدم می گفت:«شبیه اون پسرایی شدی که تازه گواهی نامه گرفتن و دارن کلاس می ذارن!» دو سه روزه که غذا خوردن رو شروع کردم.آخه یواش یواش دارم شش ماه رو تموم می کنم.هر وقت مامانم با قاشق بهم فرنی و غذای بچه می ده،تا قاشقو میاره سمت دهنم،دهنمو باز می کنم و منتظر می شم! امروز مامانم اینا فهمیدن که دندون درآوردم!هنوز درست دیده نمی شه.فقط نوکش بیرونه. تازگیا مامان و بابام رو خیلی خوب می شناسم و تشخیص می دم!بابام که از اداره میاد کلی ذوق می کنم بعد هم بغل هرکی باشم،خودمو میندازم تو بغل بابام! این چند وقت تند تند با بابام می رم تو بالکن.به خاطر همین تا میام تو اتاق مامانم اینا کلی ذوق می کنم!چون در بالکن اون جاست. به کامپیوتر هم علاقه ی زیادی دارم!بعضی وقت ها ،وقتی از کامپیوتر دورم می کنن گریه می کنم یا غر می زنم! هر جا هم که کتاب می بینم تند تند می رم طرفش!کتاب دوست دارم دیگه!چی کار کنم خب؟! خداحافظ تا شیطنت های بعدی!
سلام! این دو سه روز مشهد بودیم.امروز صبح رسیدیم. خیلی خوش گذشت. این اولین بار بود که می رفتم زیارت. تو حرم حسابی زیارت کردم.دم پنجره ی فولاد هم رفتم.از سقاخونه هم آب خوردم. تو بازار مشهد که راه می رفتیم،هی همه میومدن می گفتن بیا بریم عکس بگیر.یکی هم لپمو کشید! تو یه مغازه هه هم بهم عطر زدن.بعدشم مامانم اینا رفتن تو و فروشنده منو گذاشت رو میز و بهم چند تا ماشین داد که بازی کنم. تو رستو ران هم یه خانومه اومد منو از مامانم گرفت.می گفت تا شما غذاتونو بخورید ما با بچه تون بازی می کنیم! هر جا که می رفتم کلی دوست پیدا می کردم.خب چی کار کنم؟هی باهام حرف می زدن،من هم می خندیدم و می پریدم طرفشون!اون ها هم خوششون میومد و منو از بابام می گرفتن! شب آخر یه انگشتر کوچولو با سنگ عقیق خریدیم.همه می گن تو دستم خیلی قشنگ و با مزه می شه. تو این چند روز فقط یه کم نظم خوابم به ریخت. آهان راستی!یه ماه پیش،یعنی فردای روزی که مطلب قبلی رو نوشتم،یاد گرفتم غلت بزنم! فعلا چه جالب من از پارسال نیومده بودم این جا!شما هم نیومده بودید؟! عید خوب بود.به هر حال اولین عید زندگیم بود دیگه!همه حسابی تحویلم گرفتن.یه سری از فامیلو برای اولین بار بود که می دیدم.هر جا هم که می رفتم عید دیدنی هم عیدی می گرفتم و هم پاگشا. تازگیا خیلی شیطون شدم!هر کس که میاد طرفم،دستشو می گیرم و از جام بلند می شم و آخر سر هم می ایستم!بعضی وقتا هم هوس می کنم راه برم و هی پاهام رو از زمین بردارم!آخه یکی بگه بچه ی سه ماهه رو چه به ایستادن و راه رفتن؟!آبجی کژدم می گه اینو ولش کنی دیگه می دوه! چند وقتی می شه که هی آب دهنم می ریزه.فکر کنم دارم دندون در میارم.هرکس می خواد پستونکمو بذاره تو دهنم فوری دستشو محکم می گیرم و به زور می کنم تو دهنم!تند تند هم عصبانی می شم و همش داد می زنم.بابام برام دندون گیر خریده که حرص نخورم!دندون گیر بخورم! یه بار عصبانی شدم و یه چنگ انداختم رو صورت خودم.صورتم یه کوچولو زخم شد. زخمش شبیه خال پسر خالس! از اون موقع خیلیا بهم می گن پسر خاله! در ضمن آخرین کاری که یاد گرفتم،تایپ کردنه!اون روز بغل آبجی کژدم بودم،اون هم داشت ایمیل می زد،من هم اینارو براش تایپ کردم: حخخ.وو .جخح-5ر رررتدا جح=آآ»«\ امروز اصلا نخوابیدم.یعنی خواستم بخوابما!اما یه بار تلفن زنگ زد و بیدار شدم،یه بار هم زنگ درو زدن و بیدار شدم! سلام!!!!! کم مونده تا عید!هورااااا! چند روز پیش مامانی جونم اینا منو بردن بیرون برام کاپشن خریدن!اون قد قشنگه! یه دونه کلاهم برام خریدن که سه تا کله ی من توش جا می شه! تازگیا وقتی می رم بغل بابام عوض سقف خم می شم و به زمین نگاه می کنم! وقتی هم می ذارنم زمین،با پاهام خودمو هل می دم و هی می رم بالا!چند وقت پیش اون قدر پامو فشاردادم به زمین که ملافه ی یکی از تشک ها رو پاره کردم! پی نوشت:بزن به تخته چشم نخورم! سلام!چند روز دیگه عیده. اولین عید زندگی من!وای ی ی ی ی !!!که چه قدر خوش حالم! چند روز پیش بابایی منو کچل کرد!آخه موهام داشت می ریخت!اونم منو برد حموم و بعدش موهامو زد! من یه بلوز آبی دارم که مامانم میگه اگه با شلوار لی بپوشم بهم میاد!به خاطر همین،چند روز پیش مامانم و بابام رفتن برای من شلوار لی خریدن.اما چه شلواری!دقیقا یه وجب(نه بابا یه وجب من که خیلی کوچیکه ،یه وجب آبجی کژدم!)از من بلند تر بود! امروز خونه نکونی رو شروع کردیم.من هم کمک کردم! تازگیا یاد گرفتم دستم رو بخورم!پستونک هم که می ذارن تو دهنم،درش میارم،بعد دو تا مشتم رو با هم می کنم تو دهنم! حرف دیگه ای ندارم.الان هم بغل آبجی کژدمم.داریم با هم تایپ می کنیم!











سلام!





مامانم گفت ایشالا سال دیگه سرت می ذاری!








| Design By : nightSelect.com |

